خرید بک لینک
موزیک را می گذارم روی تکرار یوتیوب مرتب تکرار می کند در مغزم صدای پس گرفتن گرجستانی که سالهای سال نت های ناهمگونش دل هر کسی را به درد می آورد و می آورد به جز کسانی که هر ذره از این خاک را به یغما داده اند و بی شک در این سیر همه مان تقصیر داریم درست به همان اندازه که وقتی احمد دست به اره برد فقط نگاه کردیم و یا شکل وقتی که صندلی زیر پای محکومان را می کشید درست دوباره همان صحنه ها تداعی می شود دستم برای نوشتن نمی رود کلا چند روزی است که دست و دلم برای هیچ کاری نمی رود نه آنکه نخواهم نمی شود خود به خودی شده همه چیز خود به خودی درست مثل . . . .

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رضوانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30

گاهی غروب های جمعه شهر شکل آرام و غریبی به خودش می گیرد، ترسناک می شود. انگار تمام آدم ها دارند از پنجره های اتاق هاشان نگاهم می کنند و همشان ارث پدرشان را از من طلب دارند. گاهی فقط صدای بوق یک کامیون و یا جیغ لاستیک های ماشین ها شکوه این هراس را دوچندان می کند. دلت می خواهد فکر کنی، به تمام آن چیزهایی که باید... اسمش را به خاطر نمی آورم.. قدم هایم برای رسیدن به کافی شاپ همیشگی کند می شود... دور از ادب است که بعد از اینهمه قرار و دیدار و سینما و تئاتر رفتن اسمش یادم نباشد... چطوری شروع کنم با خودم مرور می کنم که خوب به هر صورت از جایی آغاز می شود... بر می گردم به روزهای اول راستی اولین بار، در روشنایی روز بود که او را دیدم یا تاریکی شب؟ حس می کنم ابری آبی لای مغزم سکوت کله ام را پر کرده و به ریش من قاه قاه می خندد ... پنجره ها پر آدم هاییی است که از پشتش به من خیره شده اند و ارث پدرشان را می خواهند... بی ادبی بود اگر قرار را لغو می کردم... یک عالمه حرف ریختم توی کله ام تا تمامش را مرور کنم.... چطور توی یک همچین شرایطی چرا درست امروز و این ساعت، نباید نامش را به خاطر بیاورم

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رضوانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30

صفحه بندی